گریه های شهید زین الدین

خرید بک لینک

امکانات وب

پاسخ بÙx87 سÙx88اÙx84ات شرعÛx8c

ارساÙx84 پرسش

-->-->-->-->-->-->-->
« ارساÙx84 اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 براÛx8c دÙx88ستاÙx86»
Ùx86اÙx85 Ø´Ùx85ا :
اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 Ø´Ùx85ا :
Ùx86اÙx85 دÙx88ست Ø´Ùx85ا:
اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 دÙx88ست Ø´Ùx85ا:

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»

گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»

رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.»

بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است!

شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند!

خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.

شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»

غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن....

از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.»

بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود!

پایگاه فرهنگی روستای اسبوکلا بابل...

ما را در سایت پایگاه فرهنگی روستای اسبوکلا بابل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ر.ق بازدید: 2348 تاريخ: شنبه 8 مهر 1391 ساعت: 2:48

صفحه بندی

نظر سنجی

Ùx86ظر Ø´Ùx85ا Ùx85Ûx8c تÙx88اÙx86د بسÛx8cار Ùx85Ùx81Ûx8cد باشد.

خبرنامه