من زودتر از جنگ تمام می شوم

خرید بک لینک

امکانات وب

پاسخ بÙx87 سÙx88اÙx84ات شرعÛx8c

ارساÙx84 پرسش

-->-->-->-->-->-->-->
« ارساÙx84 اÛx8cÙx86 صÙx81ØxadÙx87 براÛx8c دÙx88ستاÙx86»
Ùx86اÙx85 Ø´Ùx85ا :
اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 Ø´Ùx85ا :
Ùx86اÙx85 دÙx88ست Ø´Ùx85ا:
اÛx8cÙx85Ûx8cÙx84 دÙx88ست Ø´Ùx85ا:

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟

 

نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .

من زودتر از جنگ تمام مي شوم

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.
پایگاه فرهنگی روستای اسبوکلا بابل...

ما را در سایت پایگاه فرهنگی روستای اسبوکلا بابل دنبال می‌کنید

برچسب: شهید همت,خاطره ای از شهید همت,خاطره ای از فرماندهان جنگ,سیره عملی شهدا, نویسنده: ر.ق بازدید: 3145 تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1391 ساعت: 8:57

صفحه بندی

نظر سنجی

Ùx86ظر Ø´Ùx85ا Ùx85Ûx8c تÙx88اÙx86د بسÛx8cار Ùx85Ùx81Ûx8cد باشد.

خبرنامه